بديع الزمان فروزانفر

159

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

و جانشينى خود مىدهد و طومارى كه بمنزلهء فرمان خلافت و دستور عمل است به دو مىسپارد و پس از چهل روز خود را مىكشد ، مريدان پس از عزادارى بفكر مىافتند كه خليفهء او كيست و بدين مناسبت مولانا مسئلهء احتياج به پيشواى روحانى و شيخ را مطرح مىكند و به آشكار مىگويد كه ميان پيغمبر و ولىّ كامل و خدا فرقى نيست و اگر فرقى هست در ظاهر و صورتست چنان كه ميان اوليا نيز تفاوتى وجود ندارد مگر به لحاظ صورت امّا از نظر معنى و حقيقت آنها يكى هستند و بر اين معنى مثالى چند ذكر مىكند از قبيل بينايى و چشم كه بينايى يكى است ولى ما دو چشم داريم و چراغها كه خود به صورت متعدّد و به اشكال و رنگهاى مختلف‌اند ولى روشنايى كه حقيقت چراغ است و چراغ را براى آن مىخواهيم يكى بيش نيست و همچنين آب انگور و ديگر ميوه‌ها يك چيز است اگر چه عدد دانه‌هاى انگور و ميوه كه مىفشريم بسيار است ، پس اين اختلاف و دوگانگى از رؤيت صورت بر مىخيزد و ما صورت را از پيش بايد برگيريم تا بوحدت برسيم ، طرح وحدت اوليا و مردان حق منتهى مىشود به اينكه حقيقت جهان نيز چنين است و يكى بيش نيست مانند نور آفتاب كه بر بارهء شهر افتد و كنگره‌ها چند گونه سايه بر زمين افكنند و اگر كنگره را در هم ريزيم تعدّد و كثرت مضمحلّ مىگردد ، همچنين حقيقت هستى ، واحد است و مظاهر ، بسياراند و ليكن چشم بر اصل بايد گماشت كه ثبات دارد نه بر مظاهر كه معروض تغيّر و تبدّل است ، اين نكتهء دقيق كه يگانگى بشر و همه اجزاى عالم است چون ممكن بود كه انكار مخالفان را شديدتر كند مولانا درين داستان به همين تمثيل اكتفا مىكند و تفصيل مطلب را بوقت ديگر مىگذارد و اين روش اوست كه نخست مطلبى را به اجمال مىگويد و خواننده را با اندك ياد آورى به حال خود مىگذارد تا آمادگى بيشتر بدست آرد و يك باره از دست نرود . هر يك از اميران دوازده‌گانه به استناد طومارى كه دارد مدّعى خلافت مىشود و جدال و نزاع شخصى ميان آنها روى مىدهد و بسيار مردم بر سر تعصّب